روز اول مهرماه
شايلي جونم امروز كه مي خواست بره مدرسه اينقدر ذوق و اشتياق داشت كه صبحانه رو خورده نخورده با خوشحالي تموم برعكس روز اول جلوي در خونه منتظر سرويس بود.
اما من داشتم ازنگراني و اضطراب مي مردم كه خدايي نكرده درمدرسه احساس دلتنگي ويا اينكه بي قراري كني كه خداروشكر ديدم نه دختر من خيلي با شهامت تر از اينهاست .
شايلي عشق مامان ايشااله روزي را ببينم كه به دانشگاه ميري .


روز اول مهرماه 